رضا قليخان هدايت
1495
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بيفكند بر خاك پيش سران * ز لشكر برفتند گندآوران تنش را بشمشير كردند چاك * به خون غرقه شد زير او سنگ و خاك رزم چنگش با رستم و كشته شدن بدست رستم چنين است رسم سراى فريب * گهى بر فراز است و گه بر نشيب ازآنپس خبر شد بخاقان چين * كه شد كشته كاموس در دشت كين از آن دشت چنگش برانگيخت اسب * همىرفت برسان آذرگشسب چو نزديك ايرانيان شد بجنگ * ز تركش برآورد تير خدنگ همىراند هر سو چپ و دست راست * همىگفت كانمرد جنگى كجاست كمندافكن آن گرد كاموسگير * كه گاهى كمند افكند گاه تير بجنبيد با گرز رستم ز جاى * هم آنگه برخش اندر آورد پاى منم گفت شير اوژن گردگير * كمند و كمان دارم و گرز و تير به دو گفت چنگش كه نام تو چيست * بدين آمدن راى و كام تو چيست به دو گفت رستم كه اى شوربخت * كه هرگز مبادا ترا كام و تخت سرنيزه و نام من مرگ تست * تنت را ببايد ز سر دست شست بيامد همانگاه چنگش چو باد * دو زاغ كمان را بزه برنهاد كمان جفاپيشه چون ابر بود * هماورد با جوشن و گبر بود سپر بر سر آورد رستم چو ديد * كه تيرش زره را بخواهد دريد به دو گفت باش اى سوار دلير * كه اكنون سرت گردد از جنگ سير نگه كرد چنگش بدان پيلتن * بدان قد زيبا چو سرو چمن بدان اسب چون كوه در زيره كوه * كه نامد همى از كشيدن ستوه بدل گفت چنگش ز رستم گريز * به از با تن خويش كردن ستيز برانگيخت آن بارگى را ز جاى * سوى لشكر خويشتن كرد راى همانگاه رستم رسيد اندروى * همه دشت زيشان پر از گفتوگوى دم اسب ناپاك چنگش گرفت * دو لشكر بدان مانده اندر شگفت